تبليغاتX
عشق یعنی جنون
سلام دوستای عزیز

من به دلیل فشارای زیاد خانوادگی دیگه نمیتونم بیام  نت

 

برام دعا کنین

 

بای

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ندا | 

الان که دارم مینویسم چند روزی از اخرین نوشته هام گذشته گفتم که علاقه ای به تعریف ندارم دیگه .

خلاصه از اون روز یک ماهی گذشته بود البته مجتبی ظاهرا پشیمون شده بود چون تقریبا هرروز به خالم اس میداد احوالمو میپرسید و اظهار پشیمونی میکرد و از خالم خواهش میکرد که منو راضی کنه که باهاش حرف بزنم .منم همون اولا وقتی دیدم خیلی به خالم پیله شده خودم با موبایل خالم بهش اس دادم

حرفای دلمو بهش زدم اما اون اونوقتا مظلوم تر از اینی بود که من بگم .همش اس میداد :اره ندا تو راست میگی من اشتباه کردم اما جبران میکنم تو فقط بهم فرصت بده

من همیشه از این میترسیدم که نکنه خدا باهام قهر کنه از چیزی به اسم عذاب میترسیدم من از قهر خدا وحشت داشتم

وقتی دیدم مجتبی دیگه داره التماسمو میکنه . ترسیدم!!!!!!!!! ترسیدم دل بشکنم !

گفتم باید یه فرصت بهش بدم گفتم خدا قهرش میگیره اگه بندشو اذیت کنم

غافل از اونکه اگه قرار بود کسی به خاطر دل شکستن عذاب ببینه اون مجتبی بود اخه  این  دل من تکه تکه بود!!!! من یادم رفته بود که خدا اصلا با اصل کار و قضیه مخالفه یادم رفته بود که خدا با اینکه من با مجتبی دوست باشم مخالفه!!!  من یادم رفت..........

البته خوب منم عاشق بودم و هستم و نمیتونستم مجتبی رو فراموش کنم تو اون 1ماه که قهر بودیم همش ارزوم بود همه ی اینا خواب باشه ارزوم بود مجتبی رو داشته باشم از خدام بود که مجتبی کنارم باشه و باهاش

حرف بزنم . خوب عاشقم دیگه!

اخه این عشق چیه؟ چیه که عقلو از ادم میگیره؟چیه که ادمو به مرز دیوونگی میکشونه؟چیه که اولش شیرینه اما بعدش از زهرم تلخ تر؟چیه که ادم این تلخی رو با دل و جون میخره؟چیه که نمیشه فراموشش کرد؟

چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچی خلاصه بعد از دومین شب قدر بود که بهش تل زدم البته با اصرار زیاد خالم چون با اینکه دلم براش پر میکشید نمیتونستم خودمو قانع کم که ببخشمش!

اینکه ما اون روز چی گفتیم اصلا مهم نیست مهم اینهه که من 2 راه سخت جلوی پاش گذاشتم 1.یا منو میخوای و میای خواستگاری2.یا منو نمیخوای و میری دنبال زندگیت و خدا کنه خوشبخت بشی(پیشنهاد اولم به خاطر این بود که من واقعا دوسش داشتم و وجدانا اصلا شرایط ادامه ی دوستی رو نداشتم وگرنه من نه عشق ازدواج بودم نه واسه شوهرداشتن عجله داشتم منم مثل همه ی دخترا دوس داشتم درسمو با خیال راحت بخونم و توی خونه ی بابام پادشاهی کنم و اصلا دوس نداشتم اقابالاسر داشته باشم این حرفم فقط از عشق زیاد بود )

فکر نمیکردم مجتبی راه دوم رو انتخاب کنه و لی کرد

راستش درست یادم نیست و لی فکر میکنم چند روز یا شاید 1هفته بعدش بود که (فقط میدونم فرداش تولدمجتبی بود)خالم داشت با عشقش که دوست مجتبی هم بود صحبت میکرد و متاسفانه مجتبی همیشه سفره ی دلشو واسه اون باز میکرد و اون همه چیزو میزاشت کف دست خالم در صورتی که من دوست داشتم بعضی مسائل بین خودمون باشه و خودمون مشکلاتمونو حل کنیم اصلا شیرینی و مزه عشق به همین بود اما متاسفانه همیشه سایه 2نفر تو مسائل ما سنگینی میکرد و این برام اصلا خوشایند نبود

خلاصه مثل همیشه همه چیزو واسه اون تعریف کرده بود و اون دوست داشت میانجه گری کنه و مارو اشتی بده

وقتی خالم به اون گفت ندا کنارمه اونم گفت گوشی رو بهش بده کارش دارم(البته اون پسر اصلا ادم فوضولی نبود و اصلا از اینکارا خوشش نمیومد اما اینقدر مجتبی باهاش حرف زده و جلوش مظلوم نمایی کرده بود که اونو راضی کرده بود با من حرف بزنه)

واای که چقدر این حرف زدنا برام سخت بود اما چاره ای نبود باهاش حرف زدم اون گفت که مجتبی چقدر پشیمونه و حالش بده و از این حرفا و من گفتم به مجتبی بگین من هنوزم خیلی دوسش دارم و اگه 1 قدم برام برداره من 10 تا قدم براش برمیدارم بهش بگین هنوزم حاضرم به خاطرش هرکاری کنه اما با توجه به اوضاعی که دارم برای دوستی شرمنده اش هستم

اون همون شب رفته بود پیش مجتبی و حرفامو بهش گفته بود و از همونجاتل زد و گفت مجتبی میگه اذیت نکنین و از این حرفا .......

از اونجایی که من همیشه از این پس پیغام بازی ها بدم میومد گفتم بگین الان خودم بهش زنگ میزنم

زنگ زدم گفتم مجتبی باید اشتباهتو جبران کنی اما اون حرفش یکی بود: بیا دوستیمونو ادامه بدیم

خوب شما جای من بودین چه فکری میکردین؟باورتون میشد این عاشق شماست؟اصلا عاشق که پیشنهاد دوستی نمیده؟ اصلا عاشق که واسه بهم رسیدن حساب و کتاب نمیکنه, میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اما مجتبی همش از بهانه ی الکی و خنده دار حرف میزد مثلا میگفت باید برم سربازی

بله این اقایی که اولا میگفت خانوادم هر لحظه ای که اراده کنم میان خواستگاری حالا میگفت تا نرم خدمت خانوادم برام نمیان خواستگاری!!!!!!!!

این اقایی که اولا واسه بهم رسیدن التماس میکرد و زار میزد حالا ازدواج زود رو اشتباه میدونست!!!!!!!

ادمی که اولا 1عاشق واقعی بود  حالا دیگه عاشق نبود و همه کاراش حالا رفته بود روی برنامه ریزی

اون میخواست بره خدمت برگرده یه کار دولتی پیدا کنه یه ماشین بخره بره دنبال درسش اونوقت تازه وقت میکنه که به ازدواج فکر کنه!!!!!!!!

به سیدالشهدا قسم این برنامه ی اینده ی مجتبی بود که بارها و بارها خودش برام با کمال پرروی تعریف کرده !!!بود و من چون عاشق بودم و کاری نمیتونستم بکنم مجبور به قبول بودم فقط گاهی که دیگه واقعا تحملم تموم میشد طغیان میکردم و باهاش دعوا میکردم و به نظر خودم این کار من در برابر کارای مجتبی هیچی بود

بیش از هزاربار گفتم مجتبی خانواده ی من خدمت براشون مهم نیست تو برو دنبال ماشین خریدن برو دنبال لازمه ها ی زندگی نه اینکه بری خدمت و 2سال از زندگی عقب بیفتی و منو نابودم کنی!!!!!!!

اما کو گوش شنوا

مجتبی فقط حرف خودشو میزد

راستش من خانوادمو خوب میشناختم از اونایی نبودن که خیلی بزارن دخترشون مجرد بمونه مخصوصا بابام!

از راهنمایی برام زمزمه کرده بودن که تا ازدواج نکنی از دانشگاه رفتن خبری نیست من میدونستم که 1 تا 2 سال دیگه بیشتر مهمونشون نیستم

حتی 1بار یکی از اشناهای قدیمی خانوادم منو توی مهمونی دیده بودن و واسه پسرشون پسندیده بودن اومدن واسه خواستگاری نه البته خیلی رسمی چون اونا اشنا بودن

وقتی اومدن و رفتن چندروز بعد گفتن میخوان پسرشونو بیارن که همو ببینیم واای که چه حالی داشتم

من اون پسرو دیده بودم پسر برازنده ای بود

خوب و نجیب خانواده دار پولدار

به جرئت میتونم بگم اگه عاشق نبودم بدون معطلی قبول میکردم اما من عاشق بودم و حتی نمیتونستم فکر یه پسر دیگه رو بکنم و عشق اجازه نمیداد حتی 1دونه از ویژگیهای خوب اون پسرو ببینم واسه همین به مامنم گفتن بگو ما نمیخوایم دخترمونو عروس کنیم  و مامانم با اکراه قبول کرد

خداشاهده من اونوقتا و حتی الانم فکرکردن به یه پسرو گناه میدونم

من تا حالا خیلی چیزا به خاطر مجتبی ،به خاطر عشق ،به خاطر دلم از دست دادم

توقع داشتم تو این راه سخت مجتبی حداقل اگه نمیخواد کنارم باشه ،پشت سرم باشه .دلگرمی باشه برام. اما نبود من اصلا تو این راه ردی از مجتبی ندیدم اصلا مجتبی نیست.......

من به خاطر مجتبی رفتم جلو و مجتبی  وقتی سختی راهو دید وایساد و من خوش خیال اینقدر بهش اعتماد داشتم که حتی به عقب نگاه کردم بببینم هست یا نه

من رفتم و مجتبی موند............

حالا چرا نمیدونم !!!!! اول فکرکردم حتما دلش یه جا دیگه گیرکرده که دل از من بریده البته هنوزم این فکرو میکنم چون ممکنه مجتبی عاشق یکی دیگه شده باشه و خودشم متوجه نشده باشه شاید بی اختیار دلشو باخته!!

زیاده نویسی نکنم خلاصه من چون دیگه واقعا اسیر مجتبی شده بودم با همه ی شرایطش کنار اومدم

اما مجتبی فقط یکی 2بار بعد از اون ماجرا که بهش تل زدم باهام خوب حرف زد و رفتار کرد اما بعدش واای !!!!!!!!!دیگه 1دقیقه هم برای من وقت نداشت همش مشتری داشت همش موبایلش زنگ میخورد همش کارداشت......

خداوکیلی پیش میومد که من چندساعت توی خونه تنها بودم مثلا من ساعت 5بهش میزدم یه حال و احوال ،مشتری براش میومد یا دوستاش میومدن که اکثر موقع من پشت خط منتظر میموندم تا کارش تموم بشه دوباره تا میومد حرف بزنه دوستاش میومدن یهو به ساعت نگاه میکردم میدیدم ساعت 8هست و من یا پشت خط بودم   و موفق نمیشدم 5دقیقه با مجتبی حرف بزنم یا من همینجور داشتم شمارشو میگرفتم و او میگفت من کار دارم

جالب اینجاست که همش میگفت 2دقیقه دیگه بزنگ میگفتم تو که کارت تا اون وقت تموم نمیشه اما او با اطمینان میگفت تو 2دقیقه دیگه زنگ بزنم منم با اعتماد به حرف او زنگ میزدم اما هیچچ وقت او کارش تموم نشده بود.......

البته این کار همیشه ی مجتبی بود اما این اواخر دیگه زده بود به سیم اخر و قصد دیوونه کردن منو داشت

جالبه که توقع داشت اصلا ناراحت نشم و درکش کنم

من درکش میکردم اما چقدر ؟تا کی؟یعنی من اینقدر بی ارزش بودم؟یعنی همیشه من باید درک میکردم و خورد میشدم؟پس مجتبی چیکاره بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بارها و بارها باهاش حرف زدم گفتم داری اشتباه میکنی داری از هم جدامون میکنی گفتم بینمون فاصله افتاده گفتم اگه مشکلی داری برو حلش کن منم کمکت میکنم گفتم مجتبی من به اندازه ی کافی توی خونه تحت فشار هستم تو دیگه چرا زجرکشم میکنی؟

خداروشکر وجدانم راحته که خیلی زیاد بهش هشدار دادم که مجتبی من دارم مریض میشم من دیگه داره صبرم تموم میشه ..........

واای که چقدر با هرزبونی بهش فهموندم که عاشقشم

اما...............

مشکل از ریشه بود از دل مجتبی که عاشق نبود

وقتی باهاش حرف میزدم با قاطعیت میگفت اره تو راست میگی و همه چیزو درست میکنم اما بعدش که بهش زنگ میزدم خدا شاهده بدتر میکرد و بیشتر اذیتم میکرد

نمیدونم واقعا اینقدر بیرحم بود که از قصد اینجوری میکرد یا نه مریض بود یا عاشق یکی دیگه یا کارشو و پولشو بیشتر از هرچیزی دوست داشت

نمیدونم ....

یه شب که خیلی بهاش حرف زدم و گفت ندا همه چیزو درست میکنی این دفعه زنگ بزن ببین من چه جوری رفتار میکنم من عاشقم باورم شد 2روز بعد که بهش تل زدم خداوکیلی هیچ تغییر رفتاری که ندیدم هیچ اصلا بدترم شده بود نمیدونم همون شب بود یا شب قبلش بود که با موبایل مامانم بهش اس دادم مجتبی به حرفام فکر کردی ؟ و اون در کمال بیرحمی جواب داد : کودوم حرفات؟؟؟؟؟

نمیدونید که چه حالی میشدم وقتی اینقدر بهم بی توجه بود.....

(دوستانی که از طریق ایدی من ادرس این وبلاگو دارن خواهشا برام اف نزارن و در قسمت نظرات حرفاشو بنویسن.)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ندا | 

 

وقتی قطع کردم خدا شاهده عین دیوونه ها شده بودم هیچی نمیفهمیدم نمیتونستم فکر کنم نمیتونستم فکر و تمرکزمو جمع کنم

بدنم یخ کرده بود و شل شده بودم و ناخوداگاه با صدای بلند اشک میریختم و خدا رو صدا میکردم

اخه خدایا چرا اینجوری شد؟چرا هرچی بدبختی واسه منه؟چرا همه در حقم نامردی میکنن؟خدایا من که سعی کردم بنده ی خوبی برات باشم پس چرا اینجوری جوابمو میدی؟

خدایا دیگه واسه اثبات عشق چیکار باید میکردم؟

خدایا من که هنوز اول راهم بود من که خیلی بیشتر از 1دختر16 ساله پیش رفتم پس چرا اینجوری شد؟چرا مجتبی داره اینجوری جوابمو میده؟

و هزارتا علامت سوال دیگه که اخرش میرسیدم به اینکه تو بدبخت ترین و بیچاره ترین ادم روی دنیا هستی!!!!!!

اون لحظه فقط یه کار کردم و زنگ زدم به مامانم و گفتم همین الان بیا خونه کارت دارم

من باید میفهمیدم دلیل این کارای مامانم چیه چرا کمر به بدبختی من بسته؟؟؟؟؟؟

وقتی اومد خونه اینقدر گریه کرده بودم که سرم داشت از درد منفجر میشد

گفتم مامان چرا رفتی به مجتبی زنگ زدی؟حالا که زنگ زدی چرا حرف نزدی؟ اصلا چرا مثل بچه ها رفتی بهش اس دادی؟مامان معنی این کارات چیه؟چیو میخوای ثابت کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانم همین جوری وایساده بود و نگاهم میکرد

بعد از چند لحظه پوز خند زد و گفت : ندا این پسره چی بهت گفته؟ چند کلمه حرف زده؟بگو تا من بگم چندتاش دروغه؟

من خر هنوزم فکرمیکردم مامانم داره دروغ میگه پس واسه اثبات دروغاش حرفایی که مجتبی بهم زده بود رو براش گفتم

مامانم حرص کرده بود گفت: دیدی ندا دیدی چقدر بهت دروغ میگه؟دیدی بهت گفتم این ادم درست نیست و تو قبول نمیکردی؟دیدی از همین اول داره بهت دروغ میگه؟

گفتم تو راستشو بگو تو. بگو چیکار کردی؟

گفت:من دیروز بهش زنگ زدم 2 بار گوشی رو برداشت و وقتی صدای منو شنید تلفنو قطع کرد بار سوم که گرفتم گوشیش خاموش بود

منم وقتی دیدم که این ادم حتی جرئت نداره که با من صحبت کنه و لیاقت حرف زدن با منو نداره دیگه بهش زنگ نزدم و امروز بهش اس دادم

ندا این ادم خیلی نامرده خیلی پست بی لیاقته و  خیلی دروغ میگه

اگه دوست داره چرا ترسید؟ چرا گوشیشو خاموش کرد؟

اصلا چرا به تو دروغ گفته و داستانو یه جور دیگه تعریف کرده؟

من بازم باور نکردم گفتم دروغ میگی باید ثابت کنی

منم که اون لحظه دیگه واقعا مغزم کار نمیکرد تلفونو برداشتم و به مجتبی زنگ زدم گوشی که برداشت گفتم

مجتبی چرا دروغ گفتی؟ و حرفای مامانمو بهش گفتم

اون خیلی بی تفاوت گفت اخه من دروغ چیه و چرا باید به تو دروغ بگم؟

گفتم مجتبی تو دروغ نمیگی؟ گفت نه

منم گفتم پس گوشی دستت باشه گوشی رو بدم مامانم که به من ثابت بشه

و من همین که گوشی رو دادم به مامنم اون ترسید و قطع کرد...............

مامان خنده ای کرد گفت بیا بازم قطع کرد

اینه این اقای خوب و باغیرت و شجاعی که میگفتی؟

وااای که چقدر حرفای مامانم دردناک بود

من دیگه بهم ثابت شد که مجتبی داره دروغ میگه

اون لحظه ها تموم غم عالم توی دل من بود میخواستم بمیرم!

بمیرم و نباشم ببینم کسی که تموم ابرومو براش گذاشتم  و از هیچی براش دریغ نکردم حالا داره این اداها رو درمیاره و اینجوری در حقم نامردی میکنه!!!!!!!!

پا شدم رفتم توی اتاق خودم و با تموم وجودم گریه کردم

فقط میگفتم خدا چرا؟ چرا مجتبی این کارو کرد؟

هیچ جوابی براش نداشتم

باورم نمیشد این همون مجتبی هست که به من قول داد تنهام نزاره قول داد پا به پای من بیاد قول داد نزاره اذیت بشم!!!!!

وااای که من اون لحظه چه حالی هیچ کس باورش نمیشه

یادمه اینقدر داشتم با صدای بلند گریه میکردم و هق هق میکردم که مامانم اومد داخل اتاق و گفت: ندا توروخدا بس کن همسایه ها صداتو میشنون . مامانی اینکارا زشته

بیخود خودتو به خاطر کسی که ارزش نداره ناراحت نکن

وقتی دید نمیتونه ارومم کنه گفت : باشه راحتت میزارم گریه کنی شاید اینجوری اروم بشی

یک ساعتی همین جور با صدای بلند گریه میکردم

بعدش یه ذره اروم تر شدم اما اشک ریختنم دست خودم نبود

اونشب تا نیمه های شب گریه کردم و هزارتا سوال از خودم پرسیدم و ساعتها از خدا گله کردم

وسطای شب خوابم برد

دروغ نگم برعکس شبای دیگه خواب ارومی داشتم

شاید به خاطر این بود که شبای دیگه همش تو این فکربودم که نکنه ابروم بره نکنه یه اتفاقی بیفته. که دیگه اون شب نه چیزی واسه از دست داشتن داشتم نه اتفاقی مونده بود که بخواد بیفته

من دیگه ابروم رفته موبایلمو گرفته بودن اعتماد خانودمو نداشتم و دیگه عشق مجتبی برام تموم شده بود و کسی که فکر میکردم پناهمه ان چنان پشتمو خالی کرده بود که بیشتر از همه شرمنده ی دل خودم بودم.................

پس دیگه دلیلی برای نگرانی وجود نداشت

شب که  خوابیده بودم به خودم گفتم چقدر شیرینه اگه صبح پاشمو ببینم همه ی اینا یه کابوس تلخ بوده اما به فکر خودم خندیدم و گفتم ندا تا حالا از همه بدی دیده بودی الا 1 پسر الا کسی که همه چیزتو براش دادی خوب اینم یه تجربه بود البته یه تجربه ی تلخ که حالا حالاها ضربشو میخوری و هیچ وقت حداقل تا زمانی که ازدواج نکردی توی خانواده ابرو نداری و بهت اعتماد ندارن و این باعث میشه اب خوش از گلوت پایین نداره

وقتی فکر میکردم و میدیدم به عنوان 1 دختر 16 ساله دختری که حالا تازه زمانی بود که باید خانوداش بهش اعتماد میکردن اعتماد خانوادشو از دست داده بود و بی ابرو شده بود وجودم میلرزید

واااای من چه جوری دیگه میخواستم زندگی کنم؟من تازه میخواستم وارد جامعه بشم تازه باید میرفتم دانشگاه تازه زمانی بود که باید با محیطی فراتر از خونه اشنا میشدم و این اتفاق همه چیزو بهم زد.

از فردای اون روز تصمیم گرفتم واقعا و برای همیشه مجتبی رو فراموش کنم که اعتراف میکنم اصلا جربوزشو نداشتم و نتونستم

اون روزا خیلی برام سخت میگذشت خیلی.........

همش تو فکرش بودم همش فکر میکردم الان کجاست و داره چیکار میکنه

مدام به روزهای باهم بودنمون به خاطرات و حرفایی که زده بودیم فکر میکردم

گاهی وقتا یه چیزای جالب و خنده داری یادم میومد که بی اختیار هرجاکه نشسته بودم بلند بلند میزدم زیر خنده!!!!!!!!

خدایی دیوونه شده بودم کارام اصلا طبیعی نبود

یادمه چندباری که حالم به شدت بد شد که مامانم میخواست ببردم بیمارستان که خودم نزاشتم

یه چندبارم که داشتم ظرف میشستم یا اب میخوردم یا به هرحال یه ظرفی دستم بودم ناگهانی یاد مجتبی و کاری که در حقم کرده بود  افتادم و 2تا لیوان با یه ظرف غذاخوری شکوندم اخه سرم گیج میرفت و دست و پاهام بی حس میشد

تقریبا 1هفته ی اولم چون خوابم نمیبرد قرصای اعصاب خودمو میخوردم که صبح باید به زور بیدارم میکردن

راستش دوس نداشتم بیدار باشم و بفهمم که کسی که عاشقانه دوسش داشتم حالا چیکار کرده و چه جوری تنهام گذاشته

دوس داشتم خواب باشم و نفهمم! اخه اینجوری راحت تر بودم هم فکر و خیال نمیکردم هم زیر نگاه ها و حرفای خانوادم له  تر از  این نمیشدم...........

از اینجا به بعدشو خیلی علاقه ای به تعریف کردن ندارم اخه میدونم همه بهم میگن تو خیلی خری که بازم خام حرفاش شدی!!!!!!!!!!!

عشقم برای تو احساسم برای تو من هیچ نمی خواهم تو شاد باش من می سوزم تو بی خیال

باش من  می سازم ای دل  من برای  توست هرچه می خواهی ان را بشکن بشکن تا من نیز

همچنان بسوزم .... سوختن در اتش  عشق تو به من گرمای یک  زندگی سراسر از امید را

می دهد. عزیزم تو با ارامش  زندگی کن من نیز  با ارامش تو عاشقانه زندگی می کنم

 

چه کنم  دست خودم نیست!  تو  شدی تموم  دنیام!

از تو می گریزم اما ! باز می بینم تو رو می خوام!

چه کنم دست خودم نیست ! دستام از تو می نویسه!

هر چی خط می زنم عشقو، باز دلم به تو حریصه!

به خدا دست خودم نیست ! از نگاهت مست مستم! 

هی می خوام بگذرم از تو ، ولی باز عاشقت هستم!

من نمی خوام! دست من نیست! اما هرشب روبرومی!

زدی خیمه روخیالم !مث این شب ، نا تمومی!

 نمی خوام تو رو ببینم ! شاید از یادم بری باز!

اما هر لحظه که نیستی ، می کنم گریه رو آغاز!

عاشقم ! دیوونه تو ! به خدا دست خودم نیست!

آسمون دل خسته م ، این روزا ابری ابریست!

تو شدی تموم حرفام ! رخنه کردی توی جونم!

معنی این همه عشقو ، به خدا من نمی دونم!

به خدا دست خودم نیست ! کار روزگاره انگار

 که تو چشمای غریبت، می خورم به خط تکرار!

چه کنم دست خودم نیست ! شدی آواز شبونم!

اسمتو جای ترانه ، با چه بغضی من میخونم!

 

میمیرم برات نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات

 رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات

 آرزومه که نمی دونستی که من میمیرم برات

عاشقم هنوز نمی خوام که بمونی و بسوزی به ساز دلم

گفتی من میرم نمی خواستی بمونی تا فردا ها گل خشگلم

برو راهی نیست تا فردا گل خشگلم بمون با دلم

سفرت بخیر اگه میری از اینجا تک و تنها به یه شهر دور

 برو که رفتن بدون من میرسه به یه دنیا نور

نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من. تو حروم بشی نمی خوام

 ازت نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

میمیرم برات

میمیرم برات....

آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد.
روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت...
و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت...
روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... يادم هست آن هنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم ، پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام...

 (دوستان عزیزم خواهشا وقتی میاین و زحمت میکشین به وبلاگ من سر میزنین برام نظر بزارین و توی نظراتون منو راهنمایی کنین واقعا ممنونم منتظرنظرای قشنگتون هستم)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ندا | 

به جرئت میتونم بگم که از ترس داشتم میلرزیدم

وقتی چشای بابامو دیدم که از عصبانیت سرخ شده بود سست شدم

اخه من بابامو خیلی خوب میشناختم وقتی عصبانی میشد دیگه واقعا هیچی نمیفهمید حتی یادمه که یه بار وقتی با داداشم دعواش شده بود میخواست داداشمو با چاقو بزنه

حالا من با این شرایط چیکار میتونستم بکنم

خدایا به دادم برس!

توی اون مسافرت 2تا از دایی هام و خانواد هاشون هم بودن

وقتی اون شب بابام سرمو زد به دیوار  همه ریختن توی اتاق و من و بابامو از هم جدا کردن

خدایا دیگه جلوی هیچ کس واسم ابرو نمونده

شخصیتم جلوی همه له شده  بود!!!!!!حال همه گرفته شد و مسافرتمون خراب شد

لازمه اضافه کنم که اخرای سال قبل بود که پسر عمم بهم زنگ زد و ادعای عاشقی کرد و گفت ندا پارسال اول تیر ,  تیر خلاصی رو بهم زدی(حالا که فکرمیکنم یادم میاد که اول تیر سال قبلش ما خونه ی عمم مهمون بودیم و اون یه حرکاتی نشون میداد که من چون اصلا تو خط این چیزا نبودم اصلا منظورشو نفهمیدم و وقتی اخرشب عمم داشت چندتا دختر اسم میبرد که واسه پسرش بره خواستگاری منم چند تا دختری که میشناختم معرفی کردم وقتی داشتیم میرفتیم واسه خداحافظی که رفتم جلوش عصبانیتو تو چشاش دیدم اما فکر کردم واسه اینه که نمیخواد داماد بشه نگو که واسه این بوده که دیده من اینقدر نسبت به او بیخیالم!!!!!!!) پس منتظر باش که اول تیر اشوب راه بندازم گفت میرم به مامان بابات میگم که با مجتبی دوستی

نمیدونم از کجا خبر داشت؟ کی بهش گفته بود؟

من و مجتبی یه مدت بعد دعوامون شد دعوامون بالا گرفت

و من که دیگه زیر فشارا ی خانوادم داشتم له میشدم بهتر دیدم موضوع رو به مجتبی بگم و وچون حس کرده بودم که مجتبی دیگه منو نمیخواد بهتر دیدم به این بهانه این داستانو خاتمه بدم

چون نمیتونستم تلفنی بگم براش نامه نوشتم و فرستادم و مجتبی مثل همیشه حرفای منو باور نکرد و فکر کرد میخوام با این حرفا اونو دک کنم مجتبی ازم خواهش کرد که برگردم. اینقدر خالصانه از عشقش میگفت که من باورم شد دوسم داره!!!!!

ناگفته نماند که مجتبی همیشه حرفایی میزد که بعدا خیلی سریع پشیمون میشد بلافاصله به اشتباهش پی میبرد و سعی در جبران خطاهاش میزاشت که این فقط واسه چندروزی بود(البته من به خوبی ذات و سرشت مجتبی هیچ شکی نداشتم اما رفتاراش اذیتم میکرد حرفایی میزد که اصلا متوجه بدیش نبود اما منو میسوزوند)

مجتبی منو دوس داشت اما راه و رسم عاشقی رو بلد نبود و این ضربه های زیادی حداقل به من زد

وقتی دوباره رابطمون شروع شد به خودم گفتم بزار پسر عمم هرکار میخواد بکنه مهم اینه که منو مجتبی همدیگرو دوس داریم و مجتبی منو تنها نمیزاره!!!!!!!!!!!!

اما از اونجایی که من همیشه بد شانس بودم خانواده ی من زودتر از اونکه اون بخواد دست بکار بشه فهمیدن

واسه همین چندروز بعد که پسرعمم اومده بود خونه ما البته یعنی با بابام کار داشت وقتی بابام رفت توی اتاق که یه سری مدرک بیاره اون خیلی اروم گفت ندا فکرنکن بی خیالت شدم وقتی فهمیدم خانوادت فهمیدن دیگه دلم به حالت سوخت !وگرنه من خیلی حرفا داشتم که بزنم دلم به حالت سوخت چون تو 1زمانی عشق من بودی!!!!!!!(اینقدر شرلیط وخیمی داشتم که حوصله ی اینکه ببینم کیه که اینقدر زود خبرا  رو به اون میرسونه رو نداشتم )

توی چشاش زل زده بودم و هیچ حرفی نداشتم که بزنم.

من دیگه در مورد این ملاقات هیچی به مجتبی نگفتم چون حتما فکر میکرد بازم دارم دروغ میگم پس اصلا هیچی نگفتم و خودمو سبک نکردم

برگردیم به داستان شمال و دعوای من و بابام

اون شب تا صبح گریه کردم دیگه تو کار خودم مونده  بودم

نمیدونستم چیکار کنم دیگه واقعا باورم شد که عشق من و مجتبی یه طرفه هستش

اخه شما بگین اگه مجتبی منو دوس داشت چرا هیچ کاری نمیکرد؟

چرا فقط مینشست و میخواست ببینه واسه من چه اتفاقی میفته؟

چرا اینقدر بیخیال بود؟!!!!!

یعنی واقعا عشق این بود؟ عشق  اینه که همیشه 1طرف بشکنه !

1طرف له بشه!              و1

طرف عشقشو ثابت کنه؟

و طرف مقابل تماشاچی باشه و گاهی معذرت خواهی کنه

اره؟ واقعا عشق این بود؟

نه عشق این نیست!!!!!!!!!!!!!!!

شاید منم تعریف درستی از عشق نداشته باشم اما مطمئنم که عشق نباید برای 1طرف اینقدر سخت و درداور باشه و 1طرف کاملا در ارامش و اسودگی باشه

نه این عشق نیست و این یعنی که من عاشق مجتبی هستم نه اون عاشق من .!

شاید اون فقط منو خیلی ساده دوس داره و بهم وابسته باشه و این عشق نیست

عشق یعنی هر2طرف خودشونو, عشقشونو ثابت کنن

خلاصه این بدترین مسافرت من بود ما خیلی سریع راه افتادیم اومدیم تهران وبعدم اومدیم شهر خودمون

لازم به ذکره که بابام موبایلمو ازم گرفت و الان 2ماهه که من موبایل ندارم

وقتی داشتیم برمیگشتیم اینقدر از اینکه مجتبی حتی به خالم زنگ نزده بود که احوال منو بپرسه(اخه خالم که 20 سالشه از اول در جریان رابطه ی من و مجتبی بود و مجتبی تلفن خالمو داشت ) عصبانی بودم که با موبایل خالم بهش اس زدم که برو دیگه نمیخوامت!!!!

 

اما وقتی برگشتیم پشیمون شدم دیدم باید بازم یه فرصت بهش بدم توقع داشتم جبران کنه اما نکرد……….

بهش زنگ زدم بعد از کلی بحث گفتم مجتبی بیا رابطمونو خراب نکنیم و دوباره قرار گذاشتیم همو اذیت نکنیم

خوب من دیگه موبایل نداشتم که هر وقت میخوام بهش زنگ بزنم پس باید یه فرصت پیش میومد که شاید این فرصت خیلی دور یا خیلی نزدیک بود

 

یادمه که اون روزا شرایط فوق العاده بدی توی خانواده داشتم از خانوادم خجالت میکشیدم!! بهم اصلا محل نمیزاشتن همش توی خودم بودم واای که چقدر اون روزا عذاب اور بود  یعنی هست........

فکرمیکنم فردای اون روز من و خالم روی حیاط نشسته بودیم که مجتبی زنگ زد به موبایل خالم و شماره ی مامانمو داد و گفت شما این شماره رو میشناسین ؟ خالم هم گفت بله شماره ی خواهرمه!!! خالم اینو گفت و مجتبی خداحافظی کرد و قطع کرد

اون لحظه اروم و قرار نداشتم یعنی مامانم با مجتبی چیکار داشته چرا زنگ زده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون شب کذشت

فرداش عصری که مامانم رفت بیرون بهش زنگ زدم

گوشی رو که برداشت اینقدر سرد جوابمو داد که شاید تماسمون به 1 دقیقه هم نکشید و من خداحافظی کردم و قطع کردم به خودم گفتم دلیل رفتار مجتبی چی بود ؟؟؟؟؟؟

با خودم گفتم : ندا چرا نمیفهمی مجتبی نمیخواتت پس بیخودی خودتو کوچیک نکن

یه ساعتی که گذشت نتونستم طاقت بیارم گفتم باید بدونم چرا اینجوری رفتار میکنه تلفنو برداشتم شمارشو گرفتم اما همین که 1زنگ خورد قطع کردم پشیمون شدم اخه من نمیتونستم رفتار سرد مجتبی رو تحمل کنم این برام از هرچیزی بدتر بود

وقتی قطع کردم چند لحظه بعدش تلفن زنگ خوردم دیدم شماره ی مجتبی افتاده با تردید گوشی رو برداشتم گفتم مجتبی چرا با من اینجوری میکنی؟ و اون با یه لحن خیلی زشتی گفت ندا کسی نمیتونه منو گول بزنه تو نمیتونی منو خر کنی!!!!!!

از حرفاش اصلا سر در نمیاوردم گفتم چی میگی؟منظورت چیه ؟ کی میخواد گولت بزنه؟

و اون با بیرحمی گفت : فکر میکنی نمیفهمم میری موبایل مامانتو برمیداری و به من زنگ میزنی؟فکر میکنی  نمیفهمم که این اسی که از موبایل مامانت اومده کار خودته؟ندا چرا دوس داری من دلم برات بسوزه؟ دوس داری دلم برات بسوزه که توی خانواده داری اذیت میشی و من بیام خواستگاری؟؟؟؟؟؟

این حرفاش از همه ی حرفاش برام بدتر بود همه ی وجودم با گفتن این حرفش منجمد شد

اخه یکی نبود بگه چرا من باید بخوام دلت برام بسوزه ؟

مگه من چند سالم بود؟ یا مگه روی دست خونوادم مونده بودم و حالا میخواستم به زور بیای منو برداری؟

یا مگه شرایطت خیلی عالی بود که نخوام از دستت بدم؟

اخه پسر خوب تو چی از بقیه سر داشتی که بخوام به زور بیای منو برداری؟ جز این بود که من عاشقانه و فقط برای خودت و برای اینکه فکر میکردم پاک و نجیبی

دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟

مجتبی چرا این حرفارو بهم زدی؟ چرا ؟ چیکارت کرده بودم؟ کجا ازم دروغ و بدی  شنیده بودی که حالا این حرفارو تحویلم میدادی؟ اصلا چه جوری روت شد که این مذخرفاتو تحویلم بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من دیگه  اون لحظه گیج بودم از حرفاش هیچی نمیفهمیدم

 

گفتم چی بهت اس زدن؟ وقتی زنگ زدن چی گفتی ؟ چیکار کردی؟

خنده ی زشتی کرد و گفت:یعنی تو نمیدونی خودت چی اس دادی یا من چیکار کردم؟

میدونستم حرفمو باور نمیکنه

ازش خواهش کردم بگه

گفت:برام اس زدی که اگه دست از سر دختر من برنداری برات گرون تموم میشه!!!!!!!

گفت روز قبلشم که زنگ زدی من گوشی برداشتم و تو حرف نزدی

بعد خودم اومدم به همون شماره زنگ زدم یکی گوشی رو برداشته ومن گفتم خانوم شما چندبار به گوشی من زنگ زدین چیکار داشتین؟ و اون گفته:نه اقا من بار اولمه دارم شماره ی شما رو میبینم و من قطع کردم

من هنوز اینقدر به مجتبی اعتماد داشتم که حرفاشو باور کردم و فکر کردم مامانم واقعا اینکارو کرده

گفتم مجتبی باور کن این کار من نیست من اصلا در جریان نیستم به خدا الان دارم میشنوم

ندا دیگه نمیخوامت

دست از سرم بردار

تو این طرف جوب منم این طرف جوب

بسه هرچی موهای سرم از دست تو و کارات سفید شده!!!!!!!!

وقتی این حرفارو زد گفتم باشه مجتبی تو راست میگی

خداحافظ........

 

 

 

حالا ديگر
نه از حادثه خبري هست
و نه از اعجاز آن چشم هاي آشنا

.
.
.

از دلتنگي ها هم که بگذريم
تنهايي
تنها اتفاق اين روزهاي من است

هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟

هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي...

 ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي...

 ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...

 بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن...

 بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...

 بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره...

بهم نگفتن...

 نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...

شهر عشق:; شهر اول: نگاه و دلربايي. شهر دوم: ديدار و آشنايي. شهر سوم: روزهاي شيرين و طلايي. شهر چهارم: بهانه،فکر،جدايي. شهر پنجم: بي وفايي. شهر ششم: دوري و بي اعتنايي .شهر هفتم: اشک،آه،تنهايي

 

 

کاش ! قلبم درد تنهايی نداشت

سينه ام هرگز پريشانی نداشت

 کاش برگهای آخر تقويم عشق

حرفي از يک روز بارانی نداشت

 کاش می شد راه سخت عشق

را بی خطر پيمود و قربانی نداشت !

********

ومن از نگاه بودن

 به انتظار معجزه باران

 تنها کنج حصار دل اشک می ریختم

 و آسمان در سکوت مبهم ابرها

 برای باران التماس می کرد

 ضجه هایم فریاد می شد

 درونم مبارزه را شروع کرد

 جنگ سکوت ، جنگ فریاد

 ابرها پچ پچ کردند

 گویی نقشه می کشیدند

 صداها مرا رنج می داد

 ابرها به خود بالیدند

 آسمان سیاه شد

 ابرها غریدند

 آسمان بی تاب شد

 من ترسیده بودم

 و ناگهان آسمان به خود لرزید

 باران بارید

 

من فقط یه چیز میخوام بدونم من

 

 

 

تاوان کودوم گناهو دارم میدم ؟تاوان عاشقی؟تاوان اینکه من واقعا مجتبی رو دوس داشتم؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ندا | 

سلام

نمیدونم چرا تصمیم گرفتم خاطراتمو یا بهتر بگم احساساتمو بنویسم

از بچگی مختصر بگم که دوران خوشبختی خیلی کوتاه بود…………….

تا اومدم بفهمم کی هستم یا چقدر خوشبختم

بدبختی و جنگ و دعوا و اینا از طرف مامان و بابام ریخت سرم

تا جایی که یادم میاد همیشه شخصیتم ه یامد میاد همیشه احساساتم خورد شده

بدون دروغ و اغراق بگم که همیشه برای اینکه کسی به شخصیت ضعیفم پی نبره زیر شخصیت مصنوعی و الکی پنهونش کردم

البته اشتباه نشه که بازیگر خوبی هم بودم!!!!!!!!!!

از بچگی زیاد اهل بازی و کاارای بچه گونه نبودم

همیشه اگه تعریف از خودم نباشه بیشتر از سن و سالم فکر میکردم و میفهمیدم واسه همین اهل بچه بازی نبودم

همیشه شخصیت تقریبا جدی داشتم

و همه بهم میگفتن چرا ندا اینقدر جدی  هست

ولی من جدی نبودم  بلکه من ضعیف بودم

خلاصه زمانی رسید که خانواده ی من توی بدترین شرایط ممکن بودن و من 15 سالم بود

همه چیز بد بود

نمیخواستم برم خونه

از شرایط خونه بدم میومد

اما همه چیز واسه له شدن من اماده بود

خانواده ی من جوری بودن که من حتی جرئت نداشتم که بگم میخوام برم خونه ی دوستم

خانواده ی من از خانواده هایی بودن که روی دختر شدیدا حساس بودن

مادرم خوب بود مهربون بود

اما ظرفیت واقعیتارو نداشت

من حتی جرئت نداشتم در مورد یه پسر حرف بزنم

و این بدترین چیز ممکن بود

توی این شرایط بد که حتی یاداوریش عذابم میده

من عاشق شدم!!!!!

اون وقتا من عصبی بودم حتی بیمارستانی شد

حالم خوب نبود

قرصای اعصاب قوی میخوردم

اما نزاشتم شرایط اینجوری بمونه

من نمیخواستم قرص بخورم پس نخوردم پس با شرایطم جنگیدم

من نباید ضعیف میموندم

خدا کمکم کن

اون وقتا یه پسر کثافت دیگه هم مزاحمم بود که اونم روی اعصابم بود

اما همه رو درست کردم

من دیگه نمیخواستم ضغیف باشم پس اول با بیماریم کنار اومدم بعدم شر مزاحممو کم کردم البته این یکی خیلی سخت بود چون یه سیلی محکم ازش خوردم

حالا میخوام از عشقم بگم

(لازمه از همین اول یه خورده از مشخصات خانواده ی خودم و مجتبی رو بگم:من از خانواده ی پواداری بودم همیشه همه چیز برام فراهم بوده همیشه بهترین وسایلو داشتم و بهترین لباسو پوشیدم بابام کارخونه داره و داداشم یکی از پسرایی هست که تقریبا همه میشناسنش البته نه به خاطر سوسولی به خاطر کارش و 21 سالشه یعنی دقیقا یک سال از مجتبی کوچیکتره. ما کلا همین 2تا بچه هستیم

مجتبی باباش کارمنده 5 تا بچه هستن اون بچه چهارمی هستش

خودش مغازه خدمات کامپیوتری داره اما توی صداوسیما هم کارایی میکنه یه وقتایی طراح صحنه هست یه وقتایی تدارکات!!!!! حقیقتا وضع مالیشون در حد ما نیست اما بدم نیستن اما خود مجتبی خیلی سعی داره بدتر از اون چیزی که هستن جلوه

بده حالا چرا خدا عالمه!!!!!!!! و چیزی که من فهمیدم اینه که اصلا اهل تجملات و ظاهر نیستن البته یه خورده بیش از حد چون با اینکه 2تا دختر عروس کرده بودن و هنوز باید 3تا عروس می اوردن درب خونشون رنگ نداشت و من هیچ وقت دلیل اینو نفهمیدم !!! وضعشون دیگه در این حد بود که بتونن درب خونشونو رنگ بزنن اما به نظر یه خورده خسیس و دست تنگ به نظر میرسیدن چیزی که من اصلا اهلش نبودم!!!

بهتره اینجور بگم که ما تقریبا اصلا بهم نمیخوردیم چه مالی چه فرهنگی چه مذهبی چون مجتبی اینا همگی مومن و اهل نماز روزه بودن اما توی خونه ی ما فقط من و مامانم نماز میخوندیم من حجابم اصلا اسلامی نیست اما خیلی هم بدحجاب نیستم

تنها چیزی که من و مجتبی رو تاحدودی بهم نزدیک میکرد بعضی از عقایدمون بود ............همین)

 حس جدیدی داشتم که بهش میگفتن عشق

خدایا چیکارباید میکردم؟

به کی میگفتم ؟

به کی میتونستم که بگم؟!!

 

کی رو داشتم!!!!!!!!!

هیچ کس جز خدا

مجتبی پسر خوبی بود و هست اما ترسو بود و من اینو دیر فهمیدم

خیلی دیر...........

ما باهم دوست شدیم اولا مجتبی خیلی احساساتی و شاید جوگیر بود

همش زنگ میزد گریه میکرد میگفت بزار بیام خواستگاری میگفت خانوادش هیچ مخالفتی ندارن

اما من گفتم نه. گفتم من واسه ازدواج خیلی کوچیکم

من گفتم نه و قرار شد چند سالی صبر کنیم در شرایطی که خانواده ی من نفهمن

یه مدت همه چیزتقریبا خوب بود

اما اینجوری نموند

البته من همون اولم شرایط بدی داشتم  

همش استرس همراهم بود که نکنه خانوادم بفهمن اما به خودم دلگرمی میدادام که مجتبی تنهات نمیزاره

و این بدترین دروغی بود که به خودم گفتم و الان شرمنده ی دل  و عقلم هستم

خدایا چرا من ضعفای مجتبی که خیلی مهم و جدی بودو ندیدم

یا شایدم شرایطش پیش نیومد که بفهمم مجتبی ترسو ست

 

خدایا یاداوری اون روزا اذیتم میکنه که مجتبی چه جوری جا زد

داشتم میگفتم1مدت که همه چیز خوب بود. اما اینجوری نموند

اضافه کنم که از همون اول مامانم بهم شک کرده بود و حتی 1بارم فهمید و موبایلمو ازم گرفت و فشار زیادی روی من بود

اما تحمل میکردم چون دلم به مجتبی به گرم بود

من و مجتبی تابستون یعنی شهریور باهم دوست شده بودیم

وقتی بعد از عید شد

یهو همه چیز عوض شد

خیلی غیر منتظره بود خیلی

من اصلا طاقتشو نداشتم

اما مامان من فهمید و این دفعه قضیه جدی بود

مامان که فهمید نترسیدم گفتم مامان میخوامش

دوسش دارم و نمیزارم از هم جدامون کنی

واای که اون ورزا چقدر بد و وحشتناک بود

همش دعوا همش فحش همش جنگ اعصاب

تا جایی که من دوباره رفتم دکتر و قر ص اعصاب مصرف میکردم البته برای چند روز

اون روزا خیلی از مجتبی دفاع میکردم راستش خودمم باور نمیکردم که بتونم اینقدر پررو باشم و جلوی مامانم در بیام

اما من دیگه واقعا عاشق بودم

یه عا شق دیوونه

یه چند وقتی شاید 1 ماه مامانم میدونست که ما دوستیم

تا اینکه مرداد ما رفتیم مسافرت

شب قبل از رفتن من و مجتبی کاملا خوب و توافقی رابطمونو قطع کردیم تا چند سال دیگه که مجتبی بیاد خواستگاری

وای که چقدر من ساده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما رفتیم مسافرت و من بعد از یک سال موبایلمو از روی سایلنت در اوردم چون خیالم راحت بود که مجتبی زنگ نمیزنه

باید اعتراف کنم که من همیشه از بابام میترسیدم

میدونستم که اگه یه روزی بفهمه من دوست پسر دارم

خون به پا میکنه

تو شمال بودیم که ساعت 12 و نیم شب مجتبی زنگ زد و بابای من کنار موبایلم نشسته بود

وقتی صدای موبایلمو شنیدم سریع رفتم برداشتمش وقتی شماره ی مجتبی رو دیدم یخ کردم

چاره ای نداشتم جز اینکه جواب بدم

گوشی رو براداشتم و خیلی عادی حرف زدم و سریع قطع کردم در ضمن حرف زدن بابام اشاره کرد که کیه و منم با اشاره گفتم که سعیده دوستمه

من انگاری یادم رفته بود که بابام بچه نیست که گول بخوره و اونم جوون بوده

اون شب یه دعوای حسابی بین من و بابام راه افتاد

و..............

کاش تمام کاش ها تمام می شد

تمام غصه ها،

تمام نگرانی ها،

تمام دردها،

کاش کبوتران دوباره پرواز میکردند..........

 کاش فریاد قلبم را همه می شنیدن

کاش خدا صدایم را می شنید

کاش من نمی ماندم و تنهایی

 

من برای این همه صدا کودکم

برای گرفتن دست تو ضعیفم

 

شکستم،

در آینده ای تاریک و سیاه

 

ناتوانم برای آینده ای که تو نباشی

 

کاش همیشه بودی

بی غم

بی درد

 

میروم تا نبینم لحظه ای که دیگر نمی توانم

نگاهت را در پیش روی خود ببینم

 

من لمس می کنم تمام نفسهایت را

تمام دل تنگیهایت را

تمام غصه هایت را

 

تو حس نمی کنی؟

حس نمی کنی که قلبم فشرده می شود؟

می بینی؟

من دیگر برای ماندن پیر شده ام

من در بهار خزان شدم

 

کاش باهم قدم زنان در زمان به خزانمان می رسیدیم

خزان بی تو تمام من است

 

کاش می شد که بمانی

کاش می شد.............

 

 

کاش آدما عاشق نميشدن کاش بين عاشقا فاصله نبود کاش بين عشاق جدايي نبود کاش هيچ عشقي نميره کاش عشق همه پاک باشه کاش کاش کاش........ خدايا ميشه اين آرزوها به حقيقت تبديل بشه؟ تو ميتوني پس دل هيچ عاشقي رو نشکن. تو تنهايي ميدوني تنها بودن چقدر سخته

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد عشق يعني روشني ، يعني سپيدعشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشک ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري خاطره
**عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي ، يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن عشق يعني سوختن ، پر پر زدن عشق يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ عشق يعني با "خدايا" ساختن عشق يعني چون هميشه "باختن"



 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ندا | 
سلام

من ندا هستم(اطلاعات بیشترو توی پروفایل بخونین)

این وبلاگو ساختم که خاطراتمو توش بنویسم و ازتون خوهش میکنم یه قضاوت درست بکنین

من واقعا به کمکتون نیاز دارم!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ندا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به وبلاگ من خوش اومدین
من ازتون کمک میخوام
میخوام بهم بگین کجای کارم اشتباه بود؟
بگین کی مقصره؟
میخوام کمکم کنین که خودمو نجات بدم
دوست عزیز خواهشا منطقی و عقلی منو راهنمایی کن
ممنون......

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
پیوندها
پسراتش
صفدر
sahel
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM